سیدامیرعباسسیدامیرعباس، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد

سیدامیرعباس آتیش پاره

عکسهای امیرعباس و دایی جون...

  امیرعباس و طهورا توی خونشون شبی که دایی جون خونه طهورا دعوت داشتند یعنی پسردایی مامانی امیرعباس امیرعباس و داداشی و دایی جون قشنگ مامانی. دایی جون قشنگ مامانی همراه همسر و دختر و پسرهای گلشون در امریکا   امیرعباس و شال و کلاه و دستکش جدیدش که براش بافتم. ...
23 بهمن 1396

96.11.23

سلام بعد از مدت زیاد مدتها کامپیوتر و اینترنت مشکل داشت یه مدتی هم خودم گرفتار و بی حوصله بودم خلاصه امروز اومدم که بنویسم.   اومدن دایی جون از امریکا یکماهی دایی جونم اینجا بود بعد از 32 سال از امریکا اومده بود باورم نمیشد همون دایی مهربونی بود که رفته بود یعنی اینهمه سال و اینهمه فاصله نه تنها اونو عوض نکرده بود که مهربون تر هم شده بود.. این مدت که داییم اینجا بود حسابی خوشحال و سرحال بودم با خودش چنان نشاط و شادی اورده بود که قابل وصف نیست.. سعی کردیم که توی این مدتی که اینجاست بهش خوش بگذره ... هرجند الودگی هوا و زلزله و شلوغی های مملکت خیلی نگذاشت اما خوب سعی خودمون رو کردیم.. اما مطمئن هستم دایی جونم بیشتر از ما موقع...
23 بهمن 1396

خاطرات امیرعباس

امیرعباس خیلی عصبی شده... البته خودمم همینطور... اون منو دیوونه کرده من اونو... خیلی خسته میشم همش میخواد باهاش بازی کنم و هیچ کاری نکنم... موبایل بگیرم دستم همش میگه خاموش کن دیدی چشم من درد گرفت... بافتنی میبافم کاموام رو میگیره باز میکنه دور تا دور خونه میپیچه... کتاب بخونم چیزی بنویسم باید یکی بدم بهش تا بنویسه و پاره کنه... کاردستی درست کنیم فقط میشینه قیچی میکنه... اخرشم با هم قاطی میکنیم... خلاصه بساطی داریم... منم کلافه میشم دعواش میکنم.... از طرفی کارتن نگاه میکنه هر کارتن رو حداقل 20 بار تا داد منو دربیاره... نمیذاره چیزی ببینم کم میخوابه.. زیاد شیطنت میکنه... منم دیگه اعصابم داغونه بسکی همش تو خونه هستم... بیرون نمیاد حوصله شلو...
7 شهريور 1396