سیدامیرعباس آتیش پاره

روزهای پایان دوسال و هشت ماهگی

  جشن تخم مرغ پخته بود تو مهد امیرعباس وامیرعباس هم برنده شده امیرعباس با فیلی که خاله زهره براش خریده شهربازی هایپرسان این گل سر ها جایزه توی لپ لپ بود      امیرعباس تو موزه حیات وحش داراباد که با بچه های مهد رفتیم     ...
3 فروردين 1396

96.01.03

سلام خیلی وقته نیومده زیاد هم وقت نوشتن ندارم اجمالی مینویسم. امیرعباس یکماهی رفته بود مهد کودک دوست داشت اما فکر کنم بچه ها اذیتش میکردند چون ماه دوم فقط یک جلسه رفت البته مریض هم شده بود اما متاسفانه یه حالتی شده که دیگه بیرون نمیاد و هرکجا میخوایم بریم با دعوا و گریه و داد و فریاد حاضر میشه فقط میگه خونه خوبه ... تقریبا خیلی از کلمات رو میگه هنوز خوب جمله بندی نمیکنه اما کلی کلمه یاد گرفته توی مهد هم میرفت بهتر شده بود. حسابی لجباز و کله شق و اعصاب خورد کن شده متاسفانه توی این روزها که ایام عید هست بدتر هم شده چون باباش هم هست از این فرصت سو استفاده میکنه و بدتر شده ... متاسفانه کمتر از بیست روز پیش شوهر خاله ام فوت شد همون...
3 فروردين 1396

95.11.05

سلام دی ماه بالاخره با همه ناراحتی هاش و غمهاش تمام شد. 5 دی دایی عزیزم عبدالله متاسفانه بعد از 42 روز که توی بیمارستان بستری بودند رحمت خدا رفتند. از صبح بهشت زهرا بودیم و تا روز هفتم داییم تقریبا همش اونجا مشغول کار و تدارک مراسم بودیم و الحمدالله همه چیز به خوبی برگزار شد ... روحشون شاد دلم خیلی گرفته بود اخه زیاد از ماه صفر نگذشته بود و تازه از عزا در اومده بودیم که دوباره عزادار شدیم... تازه یه کمی داشت غم دایی سبک میشد که متاسفانه یه فاجعه بزرگ توی تهران رخ داد. پنجشنبه گذشته یعنی سی ام دی ماه متاسفانه ساختمان پلاسکو تهران اتش گرفت و ویران شد و کلی ادم بخصوص کلی اتش نشان زیر اوار موندند و با اینکه تا امروز شش روز از ا...
5 بهمن 1395

عکسهای دو و نیم سالگی 2

  رفته بودم دکتر نزدیک مطب دکتر به قول خودش اسب سوار شده افتاب هم چشمش رو میزنه اما کمتر از 5 بار سوار شدن هم رضایت نمیده بلوزش رو تازه براش خریده بودم البته با رنگ سرمه ایش گفتم تنش کنیم ببینیم اندازش هست نگذاشت دیگه در بیاریم همش میگه ... باشه باشه بذا باشه ... خلاصه وقتی خوابید توی خواب از تنش دراوردم اینجا خونه مامان مرضیه هست اما پسرم ظاهرا با قهوه خونه مش قنبر اشتباه گرفته ...
14 دی 1395

95.10.14

سلام خیلی وقته که ننوشتم اون ماه 25 جشن عیدالزهرا داشتم. حسابی سرم شلوغ بود یک هفته تمام درگیر کارها بودم و نسرین جون دوستم مثل همیشه زحمت زیادی برام کشید. الحمدالله جشن به خوبی برگزار شد. امیرعباس حسابی شاد و شنگول بود همه دوستهای مامانش که میشناخت اومده بودن و اون حسابی خوشحال بود. اما متاسفانه شب بعد از مراسم بعد مدتها دوباره با بابایی امیرعباس جر و بحثم شد ... بماند...   متاسفانه 5 دی ماه دایی من عبدالله فوت شد .. مدتها بود که بیمارستان بستری بود و بالاخره قسمت اینطوری بود که از دنیا برن... یک هفته ای هم درگیر مراسم دایی بودیم.   توی این یک هفته امیرعباس کلی با بچه ها بازی کرد و شیطنت کرد و حسابی بهش خوش...
14 دی 1395