سیدامیرعباس آتیش پاره

95.07.21

امیرعباس تو پارک بعد از کلاس مادر و کودک در فرهنگسرای ولا هایپرسان   مثلا رفته بودیم هیات بابایی در مردانه من در زنانه امیرعباس هم نگذاشت بشینیم رفتیم زیرزمین داره اکواریوم نگاه میکنه  امیرعباس با کوله پشتی جدیدش که برای کلاس خریدیم ...
21 مهر 1395

95.7.21

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین امروز روز عاشورا بود.... متاسفانه امسال نتونستم زیاد بهره بگیرم از این ده روز... امیرعباس از اول هفته مریض بود و البته خودم و البته اگر نبود هم نمیگذاشت جایی برم. نمیدونم چرا انقدر میترسه ... از مراسمی که توش تاریک باشه ... سروصدا زیاد باشه ...بلندگو با صدای بلند باشه ... حالا میخواد عزا باشه خدایی نکرده میخواد عروسی باشه... نه گذاشت تعزیه درست ببینیم همش گفت بریم ... نه گذاشت توی هیات بشینیم همش گفت بریم... خلاصه که هیچی  فقط امروز با خاله ش رفتیم بیرون تا حرم و یه دوری زدیم و برگشتیم توی پارک کمی بازی کرد و اومدیم خونه... علت اینهمه ترسش رو درست نمیفهمم...  از اول مهر ماه شروع...
21 مهر 1395

عیدغدیرخم

  کادوی خاله مهناز جون خودش بافته کادوی خاله جون امیرعباس کادوی دایی جون امیرعباس کادوی مهدی همسایه بالایی         این گل رو هم بابای امیرعباس همراه یه پیراهن برای مامانی امیرعباس خریده اخه سالگرد ازدواج مون هم بود منم چند روز بعد برای بابای امیرعباس یه شلوار سرمه ای و یه پیراهن مشکی خریدم اخه محرم نزدیکه از همگی ممنون   ...
6 مهر 1395

اغاز دو سال و چهارماهگی

این کادو رو خاله زهرا جون دوست مامانی برای امیرعباس خریده روزیکه رفتیم دیدن خاله سمیرا دیدن محمدمهدی که تازه به دنیا اومده بهش داد مرسی خاله جون همیشه شرمنده میکنی اقای خوابالو        این پیراهن رو زن عمو محمد برای امیرعباس خریده و باز مارو شرمنده کرده مرسی زن عموجان این بلوز رو با شلوار خاله سمیرا برای امیرعباس خریده اونروز که رفتیم دیدنش هدیه داد مرسی خاله جون امیرعباس شیطون لباس مامانی رو که خیس هست از روی بند رخت برداشته پوشیده   داریم میریم خونه خاله مامانی ...
6 مهر 1395

95.07.06

سلام این روزها در پی گرفتن امیرعباس از شیر هستم اما ظاهرا صبر زرد هم خیلی کاری نیست دو سه بار نمیخوره اه و اوه میکنه بعدش میخوره ...نمیدونم اثرش میره یا این خیلی پررو تشریف داره... خلاصه که هنوز موفقیت کسب نشده و مستاصل موندم... خودم از نظر جسمی و روحی خیلی حالم خرابه و برای خوردن دارو باید امیرعباس رو از شیر بگیرم و نمیدونم چه کنم؟ حسابی شیطنت هاش زیاد شده ... اتیش میسوزونه ... شبها دیر میخوابه روزها دیر بلند میشه با سختی میخوابه... کلی براش اسباب بازی میخریم فکری که سرش رو گرم کنیم اما خیلی ماثر نیست ظاهرا بچه های این دوره و زمونه رو نمیشه با این چیزها گول زد. عید غدیر هم گذشت... الحمدالله امسال عید هم خوب بود باابرو برگز...
6 مهر 1395

عکس یادگاری

  این عکس رو امروز خاله زهره برام فرستاده بود وقتی کوچولو بودی رفته بودیم خونشون  خاله زهره مامان یکی از شاگردان بابا هست (میلاد) که توی سفر کربلا با هم دوست شدیم خیلی مهربون و باصفاست. ...
24 شهريور 1395

95.06.24

سلام روزهای پایانی سومین ماه سومین سال زندگی امیرعباس... این روزها خیلی عصبی هستم... برای همین امیرعباس هم خیلی عصبی شده ... میخوام از شیر بگیرمش هم دلم نمیاد هم تحمل خودم دیگه تموم شده نمیدونم چی کار کنم؟ زیاد حوصله سر و کله زدن با امیرعباس رو ندارم اونم خوب بچه س دوست داره بازی کنه شیطنت کنه ... بی حوصلگی من از یکطرف خونه طبقه دوم و بپر بپرهای امیرعباس و داد زدن و ورجه وورجه هاش یکطرف... دائم باید بگم بشین ... ندو.... داد نزن.... بپر بپر نکن ... اما خودمم میدونم حرف احمقانه ای میزنم .. خوب بچه س اقتضای سنش هست که اینهمه شیطنت کنه و خوب این یعنی الحمدالله سالمه... البته غذاش خیلی به هم ریخته ... درست چیزی نمیخوره یک روز...
24 شهريور 1395