سیدامیرعباسسیدامیرعباس، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

سیدامیرعباس مامان

اردیبهشت 95 دومین سال شروع وبلاگ امیرعباس

سلام اعیاد شعبانیه مبارک ماه رجب گذشت و ما که فیضی نبردیم ان شاءالله بتونیم ازاین ماه پربرکت همگی فیض ببریم. چیز زیادی برای گفتن نیست... امیرعباس روز به روز بازیگوش تر و شیطون تر میشه و حوصله من هم کمتر میشه متاسفانه... زیاد بهانه بیرون رفتن میگیره وقتی در اتاق باز میشه مثل یه پیشی کوچولو میخواد فرار کنه.... هرچی هم بیرون باشه بازم انگار سیر نمیشه ومیاد خونه گریه میکنه... البته حق هم داره ...خونه های کوچیک و دلگیر برای بچه ها خوب نیست ... تا خدا چی در اینده بخواد... دندون کرسی هاش داره در میاد و حسابی بهانه گیر شده ... دیشب هم پاهاش و دستهاش رو پشه نامرد بدجوری گزیده امروز حسابی قاطی کرده همش میخارونه... کار من شده از صب...
21 ارديبهشت 1395

95.02.01

سلام امیرعباس داره 17 دندونش رو درمیاره یعنی دندون کرسی و حسابی بی اعصاب شده دندون های جلویی همشون در اومده. کلمات جدیدی خیلی نمیگه اما حرف زیاد میزنه به زبون خودش. خیلی بازیگوش شده و وقتی میبرمش بیرون پوست منو میکنه. حال خودم خوب نیست نه جسمی نه روحی اما به عشق امیرعباس هستیم دیگه.... بماند...                                         ...
1 ارديبهشت 1395

..... آغاز بیست و دو ماهگی 95.01.06

سلام سال نو مبارک ان شاءالله که سال جدید سالی پر از شادی و سلامتی و سعادت و خوشبختی برای همه باشه و سایه مامان باباها بالای سر نی نی ها باشه که الان تقریبا دیگه بزرگ شدند. امیرعباس توی این ایام عید حسابی داره خوش میگذرونه بخصوص هرجایی که میریم بچه دارند یا هر مهمونی که میاد و بچه داره...   روز اول عید ناهار خونه مامان جون بودیم (مامان مامانی) خاله و دایی هم بودند... عصری رفتیم اول خونه عزیزجون بابایی بعد هم رفتیم خونه مامان بابایی که هنوز نمیدونم امیرعباس قراره چی صداش کنه؟ شام اونجا موندیم عمومهدی و خانواده هم اونجا بودند و امیرعباس با بچه های عمو حسابی خوش گذروند.   روز دوم عید رفتیم خونه مادرجون مامانی بع...
6 فروردين 1395