سیدامیرعباسسیدامیرعباس، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدامیرعباس مامان

پایان هجده ماهگی

سلام امیرعباس حسابی مریض شده دوباره سرما خورده ... باید فردا میبردمش برای واکسن اما ظاهرا باید یک هفته دیگه صبر کنم تا کاملا خوب بشه . حسابی شیطون و بازیگوش شده ... دائم به خودش ضربه وارد میکنه ... چند شب پیش کنار میز تلفن خورد زمین بالای چشمش پاره شد ... دیروز حداقل سه بار خورد به میز تلویزیون و میز عسلی و در و امروز هم دوبار ... البته چشم هم میخوره خیلی زیاد و دیگه نمیدونم چه کنم؟ دائم اسپند و تخم مرغ براهه و وان یکاد و چشم نظر و .... اما ظاهرا خیلی موثر نیست. پنجشنبه جشن داشتم برای ایام ربیع اگر خدا قبول کنه فکر کنم اونروز دیگه حسابی چشم خورده . چیزهایی که جدید یاد گرفته و میگه ... دا....دا.....دا... وقتی چیز...
5 دی 1394

93.09.17

سلام خیلی وقت نوشتن ندارن چون احتمالا الان پسرک بیدار میشه. امیرعباس چند روزه باز بیقراره دندون کرسی بالاییش طرف چپ زده بیرون و یه دندون هم پائین جلو که سه تابود حالا شده چهارتا... حسابی قاطی کرده و درست غذا نمیخوره... از الان غصه واکسن 18 ماهگیش رو دارم لعنت به این واکسن ها که روان ادم رو داغون میکنه هرکدوم تموم میشه میگن بعدی بدتره... توکل به خدا کردم این چند تا واکسنش که الحمدالله بد نبوده... انشاالله اینهم به خیر بگذره... خیلی عصبی شده ...همش داد میزنه ... گاز میگیره ... صورت منو تن منو میکنه ... خلاصه داغونه... از طرفی خودمم دندون کشیدم ده روزه اعصابم داغونه از بسکی درد داره ... درکل هردومون داریم از دندون مینالیم.....
17 آذر 1394

هفده ماهگی امیرعباس شاید دیگه نرسم تا اخر هفده ماهگی عکس بگذارم..

  امیرعباس روز دوم محرم روز حضرت علی اصغر علیه السلام امیرعباس درحال شیطنت در ماشین بابایی. امیرعباس به مامان کمک میکند...خیلی ... امیرعباس بع بعی میشود با کت و کلاهی که مامانی بافته ... یادش بخیر اون روز که میبافتم به بابایی میگفتم اگر چشمهاش ابی بشه و موهاش بور مگه ما بع بعی بور و چشم ابی هم داریم؟؟؟؟؟ ظاهرا داریم ... البته امیرعباس بور نشد... ...
25 آبان 1394

94.08.25

به نام خدا سلام بعد مدتها فرصت نوشتن پیدا کردم.... ایام محرم گذشت قبول باشه عزاداریها منکه همش خونه بودم با امیرعباس خدا حلال کنه فقط شب تاسوعا یه سر رفتیم حرم و زود اومدیم اما شام قریبان دیگه قاطی کردم با امیرعباس و باباش رفتیم حرم ما موندیم باباش رفت خودش هیات ... بعد از مراسم اومدیم خونه ... البته بماند که امیرعباس پدر منو دراورد و اصلا ننشست و دائم بغلم بود. شرح حال امیرعباس ... کماکان بد غذایی هاش ادامه داره یه روز غذا میخوره یه روز نمیخوره ... صبح ها که تقریبا بیشتر اوقات نمیخوره... نه پنیر نه کره نه مربا نه خامه هرچی امتحان کردم جواب نداد... فقط گاهی اوقات تخم مرغ یا املت میخوره اما بیشتر اوقات الحمدالله لعاب برنج رو می...
25 آبان 1394